ماجرای فرار...
این ماجرا برمیگرده به سه سال پیش… من هر روز با لباس مدرسه و کاملا معمولی می رفتم مدرسه ولی همچنان مزاحمتای خیابونی سرجاش بود. روزی از روزها که امتحان پایان سال بود از ساعت ۸ تا ۱۰، من زود امتحانم تموم شد و حدودا یه ربع بیشتر طول نکشید. تک و تنها راهی خونه شدم. با خیال راحت تو خیابون راه میرفتم که یهو متوجه شدم یه پرایدی افتاده دنبالم. مجبور بودم همون مسیر رو ادامه بدم چون هیچ کوچه پس کوچه ای برای خلاص شدن نبود. بالاخره بعد از یه ربع، جوری فرار کردم که اون مزاحم نتونست بیاد دنبالم. تو این یه ربع اون جوون، انواع کلمات زشت و رکیکی که بلد بود رو بارم کرد. وقتی ...
ادامه مطلب