ماجرای فرار...

خرید بک لینک

این ماجرا برمیگرده به سه سال پیش…

من هر روز با لباس مدرسه و کاملا معمولی می رفتم مدرسه ولی همچنان مزاحمتای خیابونی سرجاش بود.

روزی از روزها که امتحان پایان سال بود از ساعت ۸ تا ۱۰، من زود امتحانم تموم شد و حدودا یه ربع بیشتر طول نکشید.

تک و تنها راهی خونه شدم.

با خیال راحت تو خیابون راه میرفتم که یهو متوجه شدم یه پرایدی افتاده دنبالم.

مجبور بودم همون مسیر رو ادامه بدم چون هیچ کوچه پس کوچه ای برای خلاص شدن نبود.

بالاخره بعد از یه ربع، جوری فرار کردم که اون مزاحم نتونست بیاد دنبالم.

تو این یه ربع اون جوون، انواع کلمات زشت و رکیکی که بلد بود رو بارم کرد.

وقتی که رسیدم خونه رنگم پریده بود. از شدت ترس نزدیک بود بیهوش بشم.

فردا صبح که شد با چادر رفتم بیرون.

چادر داشتم ولی فقط برای بعضی مناسبتا میپوشیدم.

از اون روز به بعد من چادری شدم، برای در امان بودن از نگاههای خیابونی.

البته چادر برام عادی بود تا اینکه رفتم شلمچه…اونجا با صحبتای یه نفر عاشق چادرم شدم.

و الان یک عدد عاشق چادر هستم.

#من_چادرم_را_دوست_دارم .

از طرف یکی از چادریها ( چی شد چادری شدم )

سایت http://chadoriha.ir/

سعادت درمسیر حجاب...

ما را در سایت سعادت درمسیر حجاب دنبال می‌کنید

برچسب: ماجرای فرار,ماجرای فرار لیلا فروهر,ماجراي فرار قره باغي,ماجرای فرار خاوری,ماجراي فرار ارتشبد قره باغي,ماجرای فرار از زندان 2,ماجرای فرار پسر قالیباف,ماجرای فرار, فراهانی,ماجرای فرار, از ایران, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:23

صفحه بندی